تبليغاتX
سکوت مزرعه
دور می شوم و شاید این دوری مرا به مرگ نزدیک کند

فاصله ها به جبر مردمان افزون می شود

خواهان این فاصله نیستم

تو میدانی که رفتن نشان از نا مهربانی من نیست

به رسم سالهای پیش میروم

من نمیروم ، مرا می برند

بردنی که رفتن نیست همان بردن است

می برند ولی نمیرود یاد تو از دل همیشه عاشقم

روزی بر میگردم از این سفر اشکبار

از من اشک هایم به یادگار می ماند تا بازگردم

آن زمان که بازگشت را فعل خواهم نمود

از عطش دیدار تو فرسوده خواهم شد

روزگار دوباره بازی فاصله ها را آغاز کرد

این بازی را به مهر، به عشق، به وفا به پایان میرسانیم

تو را به آغوش پر مهر خدا می سپارم

تو را در آغوش خدا با یادم به رغم میلم تنها می گذارم

این تنهایی بر من نیز سخت خواهد گذشت

ولی روزگار جبار تام است

این فاصله بر من و تو حکمی است تا این جبر به اثبات رسد

نگار من بدان

پشت این فاصله ها دلی عاشق به امید دیدار تو می تپد

پشت این فاصله ها به یاد تو ثانیه ها را به فنا ملحق میکنم

انتهای این فاصله ها مرا خواهی یافت که پای در کویر فراق کشیده ام

فاصله ها نیز بدانند همان گونه که دیگران فهمیدند

عشق اهورایی من

با افزایش فاصله کاهش نمیابد

وای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

می سپارمش به دستان پر مهر تو

او را از تو خواهانم

می دانم در آغوش تو جایش امن و قلبش آرام است

آرامش را از چشمانش نگیر

خدای

مرا به مرداب بلا بیفکن

او را به سعادت رسان

مرا به سیاهی دچار کن

او را به نور رسان

خدای

دوستش دارم

و تنهایی تویی که وسعت عشق مرا میدانی

مگذار این وسعت در پشت این فاصله ها کاسته شود

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت توسط مترسک |


دوباره باز باریدن گرفت چشمانم به هنگام رفتن تو

دوباره باز سجده ی اشک آلود بردم به درگاهش

دوباره باز اشک گونه هایم را فرش کرد

دوباره باز بر تن خاک بوسه زد اشک هایم

دوباره باز رفتن را دیدم و بی صدا شکستم

 

تو میروی و من میمانم در کنار زخم زبان ها

تو میروی به رسم روزگار و من می مانم به رسم عشق

تو میروی به خلاف میل همیشه عاشقت

تو میروی و جاده های بی کسی را به من تحمیل می کنی

 

تصویر رفتنت در اشکهایم سیاه بود

تصویری که اشک را به خاک پیوند داد

تصویری که درد را به من هدیه داد

تصویری از پیوند مرگ و جدایی

 

نبودت را به کدامین همراز بگویم

به آن که سکوتم را نمی فهمد؟

به آن که بی صدا می کشد مرا در پس پرده ی دوستی؟

به آن که عشق را نچشید؟

به آن که عشق را به هوس آلود؟

به آن که خواهان جداییست؟

به که گویم؟

 

آه

از سر بی کسی در نبودت باز با خدای درگیرم

می نالم از نبودت به درگاهش

باز دلگیرم از دست خدای

باز عقده ی دل را می گشایم

باز شعله ی خشمم افروخته میشود

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت توسط مترسک |


آن زمان که پنداشتیم دوست داشتن ساده است و وصل آسان، چه زیبا به یکدیگر قول ماندن دادیم و پیمانی به قیمت جان بستیم حال که فهمیدیم دوست داشتن راهی سخت برگرفته از خشم روزگار است تاب جدایی را نداریم. چه زیبا در مقابل آنان که ما را کوچک پنداشتن قد کشیدیم و به دست خدای تکیه زدیم ...

برای همیشه ماندگاری در قلب خسته ام قلبی که آخرینه ها را سپری میکند قلبی خونین به رنگ عشق. دوستت دارم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت توسط مترسک |


به پایان نزدیک گشتیم

حال هنگام انتخاب است

مرگ یا دوری

خسته از تمام این دوری ها میروم

میروم جایی که با خاطرات تو تنها به بستر خاک بپیوندم

میروم جایی که هیچ کس جز خدا و یاد تو نباشد

میروم تا سکوت به جا مانده از رفتنم به جایم فریاد اعتراض سر دهد

میروم تا ترانه پنجره ها آرامش یابند

گرچه سخت و طاقت فرساست ولی رفتن را باید رفت

آن قدر از این دیار دور میشوم تا رنگ مردمان پوچ پرست را نبینم

میروم تا بفهمند عشق حرمتی بزرگ دارد

میروم تا دریابند عشق مقدس است و عاشق آسمانی

میروم تا بفهمند که عشق هنوز نیز در این روزگار موجود است

میروم تا یار رنجش نبیند

میروم تا در قلب یار به جاودانگی رسم

میروم و باخود عشق بی مثالش را خواهم برد

میروم به همراه کولباری از عشق او

میروم تا ررفتن تو را نبینم

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت توسط مترسک |


من و این سایه ها ،چشم به راهیم

                                       که هویدا شوی

از تن شب بگریزی

                                 به سحرآمیزی

من و این آینه ها

               منتظر چشم به راهیم

                                         که بیایی

گرچه تا منزلب تو فاصله ای نیست مرا

                                                  ولی از فاصله ها دلگیرم

دو سه چندیست

                      صدای سخنت

                                      توی این فاصله ها جا مونده

من و تسبیح و عطر تن تو

                          چه شبی را به سحر کوچاندیم

                                                          و چه لحظاتی را به فنا پیمودیم

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت توسط مترسک |


این بار با توام

آره این بار دیگه با خود خود خودتم

تو که خیلی مهربونی

تو که نمیدونم با چه زبونی ازت معذرت خواهی کنم

فقط یه خواهش ازت دارم: از دستم ناراحت نباش

منو عذاب بده ولی از دستم ناراحت نباش

آره خداجون حالا می فهمم که چه قدر مهربونی

ازت نمیترسم

هیچگاه نمیترسم

تو که نهایت مهربونی هستی حالا دیگه واسه ی همیشه عاشقتم

عاشق تویی که منو به عشقم رسوندی

عاشق تویی که با وجود اینکه بهت ظلم کردم بازم کمک کردی

با اینکه بعد از مرتفع شدن مشکلات تو رو از یاد بردم ولی تو همیشه منو به یاد داشتی

خدا جون حالا می فهمم خدا چیه!

خدا کیه!

خدا تویی!!! همون که گناه های منو دید

همون که گناه های منو ندید

خدا تویی

تویی که همیشه توی تنهایی ها منو تنها نذاشتی

تویی که حرف دلم رو شنیدی

تویی که با تو معنی شدم

دوستت دارم خدا

از ته دل فریاد می زنم تا با اسم تو سکوت مزرعه ام پاره بشه

خدا جون خیلی باحالی

دوستت دارم

قربونت : یه بنده ی گناه کاره عاشق

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت توسط مترسک |


به تک تک آیات قرآن دوستت دارم

به تک تک شب های دوری دوستت دارم

به تک تک دونه های تسبیح دوستت دارم

به تک تک واژه های مهربانی دوستت دارم

به تک تک ذکرهایی که گفتی دوستت دارم

به تک تک رنجش های چشیده شده دوستت دارم

به تک تک لحظات گریه های پنهانی دوستت دارم

به سکوت نهفته بر لب هایی که اسم تو را فر یاد میزند سوگند که دوستت دارم

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت توسط مترسک |


ببین در نبود تو چگونه در تاریکی های شب گم میشوم

ببین چگونه بهسوی زوال پیش میروم

ببین چگونه اشک هایم زیر باران خاک را می بوسد

ببین چگونه چهره ام از ناباوری پژمرده میشود

در نبودت حس زندگی میمیرد

آسمان مرا از خود میراند

در نبودت تنها به دست های خدا تکیه میزنم

و بغض صدایم را در پشت دیوار سکوت رها میکنم

نرو

بمان

من ...

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت توسط مترسک |


ساحل شب توی چشمان شسته شده از اشکم بی انتها بود

در دل هوایی مه آلود از غم موج میزد

بغض های قدیمی پرسه زنان تو صدایم به چشم میخورد

در انتهای افق سیاه چشمانت به دنبال حس غریبی می گشتم

که بیگانگان آن را هوسی پوچ میدانستند

ولی من میدانم

میدانم که به مرداب هوس فرود نیامده ام

بلکه من به چشمان تو هبوط کردم

به چشمانی از جنس رویا

به چشمانی که در آن خدا نزول میکند

تا آسمان را به چشمان تو هدیه کند

دوست داشتن را به من بی هیچ منتی آموختی

و حال با تمام وجود دوست دارم

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت توسط مترسک |


ای نشسته در خیال من فراموشم مکن

با فراموشی و تنهایی هم آغوشم مکن

زندگانی می کنم چون شعله با خود سوختن زنده ام

با سوز و ساز خویش خاموشم مکن

 

آسمان با وسعتش تقدیم تو

رقص ماهی های دریا مال تو

هر چه دارم از تو دارم مهربان

زندگیم ، امروز و فردا مال تو

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت توسط مترسک |


سوختم

            باران بزن

                     شاید تو خاموشم کنی

 شاید امشب

            سوزش این زخم ها را

                                     کم کنی

آه

      باران

        من سراپای وجودم

                           آتش است

پس بزن باران

               بزن شاید

                    تو خاموشم کنی

 

 

در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن

بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

بگذار که چون ناله ی مرغ شباهنگ

در وحشت و اندوه شب تار بمیرم

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب

در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

می میرم از این درد که جان دگرم نیست

تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم

تا بوده ان ای دوست وفادار تو هستم

بگذار بدانگونه وفادار بمیرم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط مترسک |


یکی می پرسد:

                    اندوه تو از چیست؟

                                 سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟

برایش صادقانه مینویسم:

                        برای آنکه باید باشد

                                                     و

                                                         نیست

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط مترسک |


 کاش قلبم درد پنهانی نداشت

چهره ام هرگز پریشانی نداشت

کاش میشد دفتر تقدیر عشق

حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش میشد راه سخت عشق را

بی خطر پیمود و قربانی نداشت

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت توسط مترسک |


گفتمش دل میخری ؟ پرسید چند ؟

گفتمش : دل مال تو تنها بخند.

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط مترسک |


واسه پر کشیدن من

خواستی آسمون نباشی

حالا پرپر میزنم تا

همیشه آسوده باشی

دیگه نه غروب پاییز

رو تن لخت خیابون

نه به یاد تو نشستن

زیر قطره های بارون

واسه من فرقی نداره

وقتی آخرش همینه

وقتی دلتنگیه این خاک

روی لحظه هام میشینه

تو میری شاید که فردا

رنگ بهترین دیاره

ابر دلگیره گذشته

آخرش یه روز به باره

ولی من میمونم اینجا

با دلی که دیگه تنگه

می دونم هرجا که باشم

آسمون همین یه رنگه

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت توسط مترسک |


عشق با روح شقایق زیباست

عشق با حسرت عاشق زیباست

عشق با نبض دقایق زیباست

عشق زهر حقایق زیباست

عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط مترسک |


 

رازقی پرپر شد

باغ در چله نشست

تو به خاک افتادی

کمر عشق شکست

ما نشستیمو تماشا کردیم

دلم می خواد گریه کنم

برای قتل عام گل

برای مرگ رازقی

دلم میخواد گریه کنم

برای نابودی عشق

واسه زوال عاشقی

وقتی که قلبا و گلها

شکسته و پرپر شدن

وقتی که باغچه های عشق

سوختن و خاکستر شدن

من و تو از گل کاغذی

باغچه ای داشتیم توی خاک

با خشتهای مقوایی

خونه می ساختیم روی آب

وقتی که ما تو جشن شب

ستاره  بارون میشدیم

وقتی که پشت سنگر سایه ها پنهون میشدیم

از نوک بال کفترا خون پریدن می چکید

صدای بیداری عشق

رو خواب شب خط می کشید

دلم می خواد گریه کنم

برای قتل عام گل

برای مرگ رازقی

دلم می خواد گریه کنم

برای نابودی عشق

واسه زوال عاشقی

از پشت دیوارای شهر

انگار صدای پا میاد

آواز خون در به در

انگار یه همصدا می خواد

ابر سیاه رفتنیه

خورشید دوباره در میاد

دوباره باغچه گل میده

از عاشقا خبر میاد

دلم میخواد گریه کنم ...

(داریوش)

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط مترسک |


 

عشق من

    هوسی نیست

                   که پیر گردد و فرسوده و نابود

    عادتی نیست

                   که تکرار شود

    خاطره نیست

                   که فراموش شود

عشق من

        رنگ خدا دارد

              و در ثانیه ها می ماند

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت توسط مترسک |


به لب پنجره آی

که دلم بس تنگ است

به لب پنجره آی

که امید در دل نیست

به لب پنجره آی

که ترانه خشکید

به لب پنجره آی

که غروب نزدیک است

به لب پنجره آی

که گل ها پرپر شد

به لب پنجره آی

در سکوت غوطه ورم

به لب پنجره آی

لحظه را مغتنم است

لحظه ی پرواز است ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت توسط مترسک |


بس که جفا ر خار و گل دید دل رمیده ام

همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد

گشت بلای جان من عشق به جان خریده ام

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود

تا تو ز من بریده ای من ز جهان بریده ام

تا به کنار من بودی٬ بود به جا قرار من

رفتی و رفت راهت از خاطره ها رمیده ام

چون به بهار سر کنم لاله ز خاک من برو

ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده ام

تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو

تاتو به داد من رسی من به خدا رسیده ام

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت توسط مترسک |